رهیافت فرهنگ

صــــابر اکبــــری خضــــری

رهیافت فرهنگ

صــــابر اکبــــری خضــــری

رهیافت فرهنگ

* صابر اکبری خضری
* پژوهشگر، ایده پرداز و تحلیلگر فرهنگی
* کارشناسی ارشد معارف اسلامی و فرهنگ و ارتباطات / گرایش سیاست گذاری فرهنگی / دانشگاه امام صادق (ع)
* یادداشت های تحلیلی، ایده ها، روایت ها و خرده روایت های من از زندگی

طبقه بندی موضوعی

 

واقع گرایی، یعنی گره خوردن به این انگاره که خوبی و بدی هر دو بی انتها است، حتی یک قدم به سمت بدی رفتن، بد و حتی یک قدم به سمت خوبی رفتن، خوب است.

ایده آل گرایی یعنی خوبی و بدی را دارای انتهایی دست یافتنی دیدن، به عبارتی بهتر در فکر خدا شدن و خدایی کردن.

واقع گرایی همراه با عقل عملی، حکمت، حلم و مدارا است، منعطف است، کاراست و رو به جلو حرکت می کند.

علم به تنهایی ایده آل گرایی می آورد مگر این که با حلم آمیخته شود.

آیده آل گرایی تند، خشن، تیز و سخت است، و بلافاصله به فرسایش و ناامیدی مفرط تبدیل می شود و سکون و رکود می آورد.

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۹:۵۱
صابر اکبری خضری

 

این متن ساعت ۴ و چند دقیقه بامداد نوشته شده...

 

امروز مجبور بودم برای اتمام و رساندن پروژه ای، حدودا ۱۲، ۱۳ ساعت به صفحه لب تاب خیره باشم، این آخر کاری ها خواهرم فکر کرد غذا سوخته اما حقیقتش کله من دود کرده بود. روزه بودم و طبیعتا به خواب بیشتر و بهتری احتیاج داشتم که متاسفانه مهیا نشد، این ها همه یک طرف، این که کار نرسید و حداقل ۵، ۶ ساعت مفید دیگر لازم دارد و تمام مدت روز فشارش، اگرچه خفیف یا گاهی شدید ولی همواره‌ و مداوم روی تخت اعصابم می کوبید و زوار روانم در رفته الآن، یک طرف دیگر.

الان باید نماز بخوانم و صبح باید راس ۹:۳۰ کلاس را شروع کنم، چند ساعت پشت سر هم باید با همین دهان روزه صحبت کنم و می دانم که از زنگ دوم، کام دهانم خشک و از زنگ سوم تلخ می شود. این را تحمل می کنم اما کاش فقط می شد بیشتر بخوابم. در بهترین حالت ۵ ساعت (و عملا ۴ ساعت) وقت دارم، زمان کمی نیست، اما با توجه به خستگی جسمی و جانی امروز و روزه بودن و خواب کم امروز و حجم فعالیت های فردا و اتصالش به شب قدر، واقعا کم است، مخصوصا این که تا صبح فردا فرصت خواب پیدا نمی کنم و فردا هم همین آش و کاسه هست!

عجب فکری زد به سرم!! هوشمندانه! احساس انیشتین زمانه بودن دارم!! اگر من ساعت ۹ کوک کنم و بیدار شوم، بلافاصله باید بروم سر کلاس و قطعا احساس خستگی و کوفتگی و نارضایتی خواهم داشت، اما...

من بارها مجبور شدم فقط دو یا سه ساعت یا حتی کمتر بخوابم، وقتی بیدار می شدم تمام فکرم این بود کاش فقط فرصت می داشتم نیم ساعت، فقط یک ساعت دیگر تمدید کنم و متاسفانه آن موقع ها نمی شد، ولی اگر می شد بسیار مشعوف می شدم... اما حالا که می شود!! این نقشه من است: گوشی را برای ۷ کوک می کنم، یعنی ۳ ساعت خواب، بعد با حال بسیار ناراحت و ناراضی بلند می شوم و بعد آرزو می کنم کاش می شد فقط نیم ساعت دیگر بخوابم و ناگهان می بینم که امکانش هست، و با خوشحالی وصف ناشدنی به رختخواب می روم و دو ساعت دیگر هم می خوابم!!!! اوه خدای من!!! عالی است...

 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۳:۰۱
صابر اکبری خضری

 

اسب، به دقت و زیبایی، توصیف خود از جهان را بیان کرد، چخوف گفت: گمان می کنم‌ تو خود زمانی اسب بودی! و تولستوی پاسخ داد: چنین نیست ولی روزی که به درون خود رسیدم، به درون همه رسیدم!

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۳:۱۶
صابر اکبری خضری

 

کنار دریا بودیم، آنجا تازه داشت ساخته می شد و آب، برق و گاز نداشت. بعد غروب دیگر نور نداشتیم و همه جا تاریک و کمی ترسناک می شد؛ نه می شد کتاب خواند و نه آنتن بود که در نت چرخ بزنی. البته اگر از اتاق بیرون می رفتی، مهتاب به شکل شگفت انگیزی نور داشت و زمین را روشن می کرد، تازه آن جا می شد به قدرت نور افشانی ماه پی برد وگرنه ماه در چراغ های متوالی شهر، چیزی به حساب نمی آمد. گاهی صبح تا ظهر یکی دو ماشینی می آمدند ولی غروب که می شد دیگر هیچ کس نبود. حوالی ساعت 22 سروصدا بلند شد، صدای موسیقی بود، می زدند و می خواندند. الیاس -دوستم- آن شب حال و حوصله نداشت، گفت من می خوابم. من هم زدم بیرون به طرف صدا، رسیدم بهشان...

شب قبلش نشسته بودیم لب ساحل، شاید دو سه ساعتی همانطور گذاشت. ساحل، رملی بود و هر بار که قدمی می گذاشتی، 10، 15 سانت فرو می رفت و برداشتن قدم بعدی سخت تر می شد. یک زیرانداز بسیار نازک داشتیم، همان جا پهن کردیم و نشستیم، نور مهتاب، سایه درست می کرد. یک سگ ولگرد آرام آرام آمد و کنار ما نشست، 20 دقیقه ای روی دو پایش نشسته بود و خیره خیره به دریا نگاه می کرد، تکان نمی خورد و پلک هم نمی زد. (البته اگر کلاً حیوان ها پلک بزنند!) اواخر زمستان، فیتوپلانگتون ها موقعی که موج به ساحل می خورد، نورافشانی می کنند، انگار بعضی قسمت های آب را با ماژیک فسفری پررنگ کرده اند، آب اِکلیلی می شود و واقعاً شک برانگیز است که شاید تصویر با نرم افزارهای تدوین، دستکاری شده... ما 5 فروردین آن جا بودیم، امّا هنوز می شد نورافشانی موج ها را کم و بیش دید. به الیاس گفتم می خواهم ساعت ها بنشینم و همینطور دریا را نگاه کنم؛ وحدتِ بی نهایت موّاج را. دریا، عمیق، وسیع و ثابت بود. در طیّ آن چند روز، گاه و بیگاه به دریا نگاه می کردم و هر بار، می دیدم که بی تفاوت به هر چه بر من و دنیا می گذرد، همان جا هست، باوقار و بی نهایت نشسته و هیچ تغییری در او ایجاد نمی شود.

به طرف صدای مخلوطِ موسیقی و ساز و خواندن رفتم که عجیب حس دلنشینی داشت. رسیدم. فکر کنم 15، 20 نفر بودند، همه با لباس بلوچی، چهره های سوخته و به جز یک میان سال که موهای سفید داشت، همه جوان. جمعِ آن ها ساده و صمیمی بود، زیرانداز انداخته بودند، سه نفر ساز داشتند، یک نفر می خواند، بقیه با ریتم خاصی دست می زدند و به وجد می آمدند و گاهی همخوانی می کردند. به وجد آمده بودم، ترسی نداشتم، نشستم کنارشان. به سرعت از نفرِ کنارم پرسیدم: شما تا کِی اینجا هستید؟! گفت ما چند ساعتی هستیم. پرسیدم نه منظورم این است که تا کی آواز می خوانید و ساز می زنید؟ گفت حالاها حالاها می زنیم، 3، 4 ساعت! دمپایی های یکی را پوشیدم و با تمام سرعت به سمت اتاقِ سه در چهاری که محل اسکان ما بود و حدوداً 300، 400 متری فاصله داشت دویدم، در تمام راه بلند فریاد می زدم الیااااس! الیاااااااااااااس! انگاری خبر فتح سرزمینی ارزشمند را برای پادشاه می برم، شوری وصف ناشدنی. ما 40 کیلومتری چابهار بودیم، اما انگار دقیقاً افتاده بودیم وسط یکی از روستاهای هند یا پاکستان. الیاس نیم خیز بود، دستش را با قدرت گرفتم و کشیدمش به سمت در، نفس می زدم و فقط گفتم بیا! اصلاً فرصت ندادم چیزی بگوید، دسستش را هر چه محکم تر دنبال خودم کشیدم و دوباره با سرعت هرچه تمام تر دویدم به سمت دوستانی که در همین چند ثانیه (در دلم) صمیمی شدیم و برادرخوانده بودیم. مگر دل به دل راه ندارد؟ حتماً آن ها هم از حضور ما خوشحال می شوند.

نزدیک شدیم خودشان دایره را بزرگتر کردند تا جا شویم، «بفرمایید، بفرمایید، خوش آمدید.» بعد هم چند کلمه ای بلوچی به هم گفتند و خندیدند، به شوخی گفتم «اگر تیکه ای فحشی به ما بود، ترجمه کنید بفهمیم!» یکی (که بعداً فهمیدم اسمش «حکیم» است) انگار که ناراحت شده باشد گفت «نه!! این چه حرفی است! شما عزیزید، مهمان ما هستید، خوشحالمان کردید!» بی اختیار شروع به دست زدن کردیم، کنار برادرانی بودیم که هزار سال همدیگر را می شناختیم، آشنایانی از شهرهای دور، همگی اهل رنج، اهل سختی ولی کریم و سخاوتمند، ساده و صمیمی. خونی که در رگ های من است از همین هاست. اجداد من و در نتیجه من اهل جنوب خراسان بوده اند، نزدیک کویر، گرما و سختی و قنات و کار سخت و چهره های برشته شده زیر آفتاب داغ، دستار خراسانی و همگی زحمت کش، سخت کوش و صبور. عجیب این که هر چه زندگی ها سخت تر، مردمان سرزمینش سخاوتمندتر و پرعشق تر. جهان (لااقل فعلاً) جای منصفانه ای نیست وگرنه سهمِ آن ها، این نبود.

موسیقی آن ها بسیار زیبا بود و جمعشان بسیار دیدنی. اهلِ روستای «باهوکلات» بودند. با ماشین دو ساعتی از روستایشان تا آن جا راه بود، پرسیدم شغلتان چیست؟ همه اهل کار بودند امّا شغل ثابت و پایدار نداشتند، در فصل برداشت هنداونه و موز، در باغ ها و مزارع کمک می کنند. گفتم پس حالا که موز گران شده دیگر وضعتان خیلی خوب است! گفتند نه بابا! ما فقط کار می کنیم، صاحب زمین ها دیگران هستند، ما زمین نداریم. همان موقع دیس های بزرگ پر از هنداونه آوردند وسط جمع و همه شروع کردند به خوردن، بدون چنگال و با دست! یکی گفت این هنداونه ها که می خوری مال روستای ماست! بهترین هندوانه های تهران و مشهد و...، از جای ما می رود. یک جور احساس افتخار بود برایش؛ الحق هم که خوب هنداونه ای بود. در تمام مدّت یک نفر که صدایش بهتر بود و بعد فهمیدم اصالتاً پاکستانی است، آواز می خواند؛ حکیم، «دولک» می زد، مهران «بنجو» می نواخت و «ژانگ» هم بین همه دست به دست می چرخید، «ژانگ» انگار ساده تر بود و نیاز به تخصصی نداشت، هوس کردم بزنم اما دیدم زدنش به اندازه دیدنش ساده نیست، باید با ریتم خاصی همراه شوی، ریتم ساده بود ولی دست هایم با مغزم هماهنگ نبودند انگار. موسیقی ها بعضاً بسیار شاد بودند و بعضی ریتم آرام تری داشت، امّا همه آن چه می زدند و می خواندند، رنگ و بویِ موسیقی هندی می داد.

شرق بلوچستان (منطقه هایی مثل دشتیاری، نوبندیان، بریس و ...) در جوار پاکستان است و فارغ از مرزهای سیاسی، قرابت های فرهنگی زیادی بینشان دیده می شود. تأثیر ناحیه فرهنگی هندی-پاکستانی بر فرهنگ بلوچی مشهود است، مثلاً وقتی از «حکیم» پرسیدم اسم این کلاهی که بعضی از شماها روی سرتان گذاشته اید، چیست؟ گفت «سِندی» و تأکید کرد در اصل این کلاه متعلق به پاکستانی هایی بوده که سال ها پیش به روستای شان آمده اند «ما هم دیدیم و یاد گرفتیم، خوشمان آمد و حالا ما هم سِندی می گذاریم!» سِندی کلاه رنگارنگ پرزرق و برقی است که مال «سِندی» های پاکستان است و حالا در بعضی نقاط بلوچستان، سرِ بلوچ ها هم دیده می شود. تعداد زیادی از پاکستانی ها در سال های دور و نزدیک به ایران آمدند و بیشتر در شرق بلوچستان ساکن شده اند، آن ها حامل قسمت های مردمی ترِ فرهنگ هندی-پاکستانی (folk) بوده و نه فقط کلاه، که لباس، موسیقی، غذا و زبان را نیز با خودشان آورده اند. بنابرین در این نقاطِ شرقی بلوچستان، ما با یک فرهنگِ بلوچی-پاکستانی مواجهیم، پاکستانی ها هم مدت هاست ساکن اند و هم چنان که تأثیر گذاشته اند، تأثیر نیز پذیرفته اند و هر دو گروه به طور روز افزونی شبیه هم شده اند و حالا تفکیک شان سخت است. غذای معروف بلوچ ها یعنی «کرایی» و «بریانی» هم متأثر از پاکستانی هاست. هر دوی این غذاها به شکل غیرقابل تصوری تند و حاوی مقادیر نامتنابهی فلفل هستند. بریانی سبک پخت بسیار خاصی دارد و غذای بسیار پیچیده ای است. پختش چند مرحله مجزا دارد، حتی زغال و سنگ های بزرگی که زیر می گذارند نیز آداب خاصی دارد، و غذا در یکی از مراحل پخته شدن، طبقه بندی می شود. (یک لایه برنج و یک لایه گوشت و مخلفات)

یکی دیگر از آن سوغات های خیلی مهم، موسیقی هندی-پاکستانی است که حالا بین بلوچ ها رواج دارد، علاوه بر «قیچک» که در سیستان و مخصوصاً زابل دیده می شود و در بین بلوچ ها هم هست، سازهایی مثل «بنجو» که صدا و ساختارش کاملاً شبیه سازهای هندی است. موسیقی بلوچ های شرق، ترکیب پیچیده و زیبایی از سبک های هندی، پاکستانی، بلوچی و جنوبی-بندری است. گاهی ریتم ها تند و بندری می شود که مخصوصاً سازِ «ژانگ» نقش مهمی در این لحظات ایفا می کند. ملودی ها بیشتر بلوچی است، نوع خواندن و آواز، به شکل معناداری شبیه به آهنگ های هندی است و «دولک» هم نقش آکورد را بازی می کند که زمینه اصلی ملودی است.

بچه های «باهوکلات» سه-چهار ساعتی بی وقفه می زدند و می خواندند، از الیاس پرسیدم این ها خسته نمی شوند؟! برای آن ها موسیقی، یک تفریح نبود انگار، واقعاً از شنیدنش مشعوف می شدند و با تمام وجود مشارکت می کردند، کف می زدند، همخوانی می کردند و می رقصیدند. به این موضوع فکر می کردم که چرا و چگونه، موسیقی در دورهمی آن ها چنین نقش پررنگی داشت، چند ساعت بی وقفه شنیدن و بلکه خواندن و لذت بردن، جوابش را بعد در صفحه اینستاگرامِ مهران که آن شب «بنجو» می زد و محور موسیقیایی جمع هم بود دیدم؛ «موسیقے براے من چیزے ھست، شبیه دریا»

بعد از حدود 3 ساعتی هنوز بساط موسیقی برپا بود، البته اوج و فرود داشت، اما قطع نمی شد، کم کم قرار شد بساط شام را پهن کنند؛ ما مراحل پخت غذا را دیده بودیم، با این که هر دو تهِ دلمان دوست داشتیم با آن ها هم سفره شویم، خیال کردیم شاید غذا به اندازه نباشد و ناراحت شوند، به حکیم گفتم با اجازه ما کم کم مرخص شویم... اول انگار تعجب کردند اما سریع گفتند نه! امکان ندارد! «هر چه باشد همه باهم می خوریم.» ما هم خیلی تعارف نکردیم و سریع پذیرفتیم. این جمله «هر چه باشد همه باهم می خوریم.» را ما هم در شهر گاهی به کار می بریم، آن جا بیشتر معنای کلّی دارد، یعنی در کل غذا را شریک می شویم، امّا وقتی سفره را پهن کردند دیدم واقعاً هرچه هست را همه با هم می خورند! این نکته به شدّت جالب توجه و قابل تحلیل است. حدوداً 20 نفر سر سرفه بودند اما هیچ خبری از بشقاب، قاشق یا چنگال نبود، غذا در 4 دیس بزرگ که به آن ها «ایران» می گفتند تقسیم شد و «ایران» ها را در 4 نقطه سفره گذاشتند، تقریباً 5، 6 نفری دور هر ایران بودند، آستین ها را بالا زدند و شروع کردند به خوردن! اولش تعجب کردم! امّا آن قدر جمع صمیمانه بود که نمی شد در برابر جاذبه اش مقاومت کرد؛ ما هم آستین ها را بالا زدیم و به دوستانمان ملحق شدیم...آیا غذا خوردن به این شکل و به صورت جمعی به دور از بهداشت نیست؟ نه، نیست. بهداشت را اگر از گفتمان پزشکی مدرن در نظر بگیریم شاید چرا، اما در نظر داشته باشیم که پژشکی مدرن هم مبادی انسان شناختی خاصی دارد که سلامت/بیماری را بر مبنای آن تعریف می کند؛ شاید مهم ترینش انگاره «فرد» باشد، در پزشکی مدرن، واحدِ سلامت «فرد» است، چرا که در جهان بینی مدرن، سوژه فرد است، این فرد است که سوژگی دارد؛ به عبارت دیگر کوچکترین واحد واجد اهمیت و دارای حیات، فرد است که باید حراست شود. در جمعِ بچه های باهوکلات، سوژه جمعی تعریف می شد و سوژه فردی مجزا چنان اهمیتی نداشت. در بسیاری از فرهنگ های شرقی سنّتی نیز به همین شکل، هویّت، گروهی و جمعی است. بنابرین این کار غیربهداشتی نیست. اعضای گروه واقعاً اعضای یک پیکرند، واحد عمل و سلامتی پیکر است نه تک تک اعضا. غذا خوردن و اعمال (یا منفعت ها و ضررها) نیز در نسبت به گروه و جمع تعریف می شود نه تک تک افراد؛ سود و زیان و مالکیت و بهداشت و ... کم و بیش جمعی است، نه تماماً فردی. شام تمام شد و بیشترشان واقعاً خسته شده بودند...

 

ادامه دارد...

 

یکی از قطعات بسیار زیبایی که آن شب بچه های باهوکلات اجرا کردند را بشنوید: (بنجو: مهران، دولک: حکیم)

 

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۰۰ ، ۲۳:۰۶
صابر اکبری خضری

 

کسی که از نظم موجود، متضرر شده باشد، علیه نظم می شود. علاقه به یک جور وحدت اجتماعی، چراکه این تکثرها و تفاوت ها (واقعی با برساختی) است که امکان ارتباط و در نتیجه نظم را به وجود می آورد. نفی هر گونه تفاوت و کثرت، ناشی از ترس عمیقی است که به پنداره «ضعف» مربوط می شود. فردی که فکر کند در تیم بازنده قرار خواهد گرفت، منکر تیم کشی و مسابقه خواهد شد و الگوهای وحدت گرایی که همه در یک تیم باشند یا الگوهای آنارشی که هر کس تیمی باشد، احتمالاً جایگزین ایده نظمِ اجتماعی باشد.

درونی ترین عامل ایجاد نظم، دین و به شکل نمادینی خداست. بنابرین کسی که احساس کند سرش را کلاه گذاشته اند، طغیان خواهد کرد. این طغیان به شکل مقابله با هر ایده «نظم بنیاد» خواهد بود. فقه همواره نظم نظام اجتماعی را تبیین می کند و عرفان در پی شکستن این نظم است و به شدت ضدّجامعه. اگر طغیان، طغیان می شد، باز احتمالاً فشار کمتری به فرد وارد می کرد، امّا طغیان به این راحتی ها اتفاق نمی افتد، ریشه های تاریخی (به شکل نمادینی خانواده) و ریشه های هویتی (به شکل نمادینی دین (خدا) ) نمی گذارند این طغیان به وجود بیاید، بنابرین طغیان گر بین دو نیروی متضاد می ماند، یا باید باختنِ خود را انتخاب کند (بردنِ خانواده، جامعه، خدا) یا از دست دادنِ خود. (انتخابِ فردیّت و از دست دادن هویّتی که زنده به خانواده، جامعه و خداست.) دو طرف وجود از دو سر با دو نیروی قوی به دو جهت مخالف کشیده می شوند، دو طرفی که هر دوش بدتر است.

فرد طغیان گر هویت خود را سلبی تعریف می کند، در نتیجه به شدت وابسته به همان دیگری است که آن را نفی می کند، بیزاری و باز به شکل نمادینی در لباس، رفتار و هر امری که به نوعی تجلّی درون اوست، سعی می کند تا از آن چه قبلاً در آن می زیسته فاصله بگیرد؛ این است که مردمش نیز او را کم کم طرد می کنند یا بی ارزش می پندارند. واکنش طغیان گر چه خواهد بود؟ گوشه های تیز وجودش کند می شود و آرام تر و زیرپوستی تر حرکت می کند یا دوباره و بیشتر طغیان می کند؟؟...

اگر می خواهیم طغیان گر به وجود نیاوریم، یک کار باید بکنیم، و یک کار باید نکنیم: 1- باید نظم موجود را عادلانه کنیم. 2- نباید سر کسی را کلاه بگذاریم. (اقناع، تربیت (به معنای خاصی از آن) و ...

بسیاری از جهت گیری های معرفتی، ریشه در عوامل غیرمعرفتی دارد؛ چنان که کسی می گفت اگر بدن بهتری داشتم، احتمالاً فمینیست نمی شدم، یا این جمله درخشان از نیچه؛ ریشه عقاید هر فیلسوف را در دفترچه خاطرات روزمره اش می شود پیدا کرد.

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۰۰ ، ۱۳:۱۴
صابر اکبری خضری

 

مدت ها بود فکر می کردم آیا ممکنه بستری چیپ تر از اینستا پیدا بشه؟! یعنی واقعاً امکان داره؟! و حالا می بینم امکان داره، بدم امکان داره، کلاب هاوس یک تنه همه رکوردها رو جا به جا کرد... پرهیز کنید از ضایع شدن عمرتون، اون چیزی که در کلاب هاوس اتفاق می افته، گفتگو نیست، ولگردیه با رنگِ بحث و فهم و این چیزا...

 

چون بدتری آمد به چشم، بد لاجرم محبوب شد...

 

* متوجهم که احتمالاً انتظار میره به عنوان پژوهشگر فرهنگی، تحلیل های عمیق تری از موضوع بدم، امّا فعلاً به قدری ناراحت هستم که فقط همین از دستم بر میاد. خلاصه که واقعاً سرکاریم، خیلی سرکاریم، عمره که با غفلت و بازی می گذره. 

 

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۰۰ ، ۲۱:۰۴
صابر اکبری خضری

 

فاصله "درک" تا دریا زیاد نیست، پیاده 45 دقیقه. در راه رسیدن چند نفری از مسافرها به اشتباه می گفتند "همین که می گویند برو به درک! منظور همین جاست!" البته اشتباه فکر می کنند چون آن درکی که می گوییم منظورمان طبقات پایین جهنّم است، "درک" تا همین چند سال پیش اصلاً شناخته شده نبوده، جالب این که دلیلی هم برای آن می آورند؛ "چون کویر دارد و خیلی دور بوده، وقتی می خواستند جای دور و سخت بگویند، می گفتند برو به درک". این عادت مردم است و بد هم نیست، همیشه داستان درست می کنند و همه چیز را با همین داستان ها معنادار می کنند.

ساحل درک معروف شده به خاطر کویر زیبایش که به دریا می پیوندد، مردم درک بلوچ اند، خون گرم و بسیار مهمان نواز. ما غروب رسیدیم، هوا گرم بود و شرجی. ردّ عرق بر روی لباس هایمان نمک بسته بود. جوان تر ها کنار ساحل دو تا میله گذاشته بودند و والیبال ساحلی بازی می کردند. پهن شدیم همان جا روی شن ها به هوای دیدن بازی شان. خیره خیره نگاهشان می کردم و 10 ثانیه ای نگذشته بود که یکی گفت "بازی می کنی؟!"

بازی صمیمی، جدی و سخت بود. داور هم داشت، نوجوانی تپل با چهره ای سوخته که مجدّانه امتیاز دو تیم را می شمرد و وقتی یکی به 15 می رسید، دستور خروجشان از زمین را صادر می کرد. بلوچ ها عجیب حرمت میهمان را دارند. دو سه نفری رفتند، هوا تاریک شد اما بازی ادامه پیدا کرد، واقعاً خسته شده بودم. گفتم از برادری شما سپاس گذارم و با اجازه تان دیگر بازی نمی کنم، گفتند مشکلی نیست، ما به خاطر شما بازی را ادامه دادیم وگرنه خیلی زودتر باید می رفتیم...

چند تا از عکس ها را اینجا ببینید.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۰۰ ، ۱۲:۵۴
صابر اکبری خضری

 

چهار سال پیش به طور اتفاقی صفحه هدی رستمی در اینستاگرام را دیدم، چند ماهی عمیقاً درگیرش بودم، مطمئن بودم یک جای کار می لنگد، شاید اولین تجربه جدی مواجه من با یک مسئله واقعی بود. بعد از 4 ماه، یک متن بلند و بالا راجع به آن نوشتم که شاید اولین یادداشت مهم من بود، (بعدها خلاصه آن نوشته را در وبلاگ گذاشتم، اینجا می توانید ببینید.)

مسئله ای که در ابتدای امر درباره صفحه هدی رستمی برای من مسئله برانگیز بود، حجم بالای علاقه ها و حسرت ها و غبطه هایی بود که در کامنت ها می دیدم، سبک زندگی هدی یا بهتر بگم بازنمایی هدی از زندگی خودش، به شدت تحریک کننده و حسرت زا بود، روحِ سفر دیدنِ دیگری است و سفرنامه همین کار را می کند، وقتی سفرنامه شاردن را می خوانید، شاردن یک دوربین به دست دارد که به طرف مردم و موقعیت ها و ظاهرها و باطن ها است، شما را به ایستادن در کنار خودش و دیدن این مناظر دعوت می کند، امّا در شبه سفرنامه های که هدی منتشر می کرد، گویی دوربین به سمت او بود، نه بیرون و دیگری، در واقع ما هر چه بیشتر هدی را می دیدیم در مناطر مختلف، در کنار آدم های مختلف، دوربینی نه در دست هدی به سمت دیگری هایی که در سفر به آن ها برخورد می کند، بلکه دوربینی به سمت هدی در زندگی پرفرازونشیب و عجیب و غریبی که تجربه می کند.

البته این موضوع را نمی شود و نباید کنشی درک کرد، لااقل بخش زیادی از آن نه مربوط به مکانیسم های روان شناختی، بلکه الگوهای ساختاری فضای مجازی، عصر مدرن و علی الخصوص اینستا به عنوان تجلی آن هستند که چنین ساخته و پرداخته می کنند، (در همان متن سعی کردم مفصلاً به این موضوع اشاره کنم، هر چند الآن به نظرم ناپخته می رسد و جای تعمیق خیلی خیلی بیشتری دارد.)

دیدن صفحه هدی و نوشتن آن متن دقیقاً همراه بود با آغاز سفرهای خودم، من هم مانند خیلِ بسیار هم نسل هایم، شیفته دیدن مردم و تفاوت هایشان در دور و نزدیک بودم، در این سه سال و اندی، تا توانستم فرصتِ خدادادِ تجرّد را غنیمت دانستم و با همراه همیشگی رکوردر، و یک دوست همپا و دوربینش، با کوله پشتی و وسایلی که هر بار از این و آن قرض گرفته می شد، رفتم.

من با انتشار و زکات و این حرف ها مشکل ندارم طبعاً، امّا به نظرم اینستا آن جایی نبود (و نیست) که باید. این روزها در حال جمع آوری خاطرات و تحلیل ها و گفتکوهای مکرّر هستم تا به لطف پروردگار کتابی آماده شود. به نظرم الگوی ایده آل هنوز همان کتاب است، جایی که با خیال راحت بشود مفصّل گفت و نترسید. جایی که صبر و حوصله باشد و انتظاری برای بازخوردِ آنی و ترند شدن نباشد.

من هنوز بر حرف خودم هستم، اینستا خوراکی چند خطی آماده می کند و بالتبع آدم هایی نازک و نه قطور تحویل می دهد، (و این فقط یکی از مسائل عدیده آن و دوستانش است.) با همه این حرف های بعد این سفر آخری، به دلایلی تلاش می کنم تا ببینم می شود مدل کم آسیب تری در اینستا ارائه داد؟؟ اگر علاقه به سفر و مردم و فرهنگ ها و قصه ها و ماجراهایشان دارید: @revayatesolouk

 

پ.ن: اگر چه نظرم بعد این همه سال، بسیار و بسیار تغییر کرده و اگر الآن قرار باشد دوباره راجع به هدی و صفحه اش نقدی بنویسم، یحتمل چیزی کاملاً متفاوت با قبلی از آب دربیاید، ولی راستش هنوز آن متن را خیلی دوست دارم! مثل بچه ام می ماند، مخصوصاً این که اولین بار بود چنان حسی عمیقاً درگیرم می کرد و در نتیجه اش من به مطالعه و فکر وادار می شدم.

 

پ.ن 2: بزرگترین اشتباهم در آن متن این بود که از دوباتن کمک گرفتم!! یعنی می خواستم با دسته، خودِ چاقو را ببرم! زهی خیال باطل!

 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۰۰ ، ۱۰:۳۰
صابر اکبری خضری

 

مسعود می گفت نمی دانم مهرعلی کی تصمیم گرفت مهر آخر فامیلش را بردارد و بگذارد اول اسمش، اما الآن اگر در روستا بگویید علی یعقوبیان مهر چند ثانیه ای برّ و برّ نگاهتان می کنند و می گویند مهرعلی را می گویی؟! مهرعلی و مسعود زندگی در شهر را کنار گذاشتند و به روستا رفتند، نه شبیه خیال پردازی های رمانتیسیتی و فانتزی مآبانه، آن ها انتخاب کردند، بعد از این که همه سختی ها و محرومیت ها را دیدند، اگرچه من در نهایت با تصمیمشان و در یک سطح خیلی کلی تر با ایده شان مخالفم، امّا دلیل نمی شود روحیه و کارشان را تحسین نکنم.

 

دروغ چرا، شاید بار اولی که به حاجی بیگی آمدم و مهرعلی را دیدم، در دلم گفتم از آن هایی نیست که من خوشم بیاید، فکر کردم سطحی است، اورجینال نیست، اما حالا که تقریبا یک سالی می گذرد و بیشتر و بیشتر به حاجی بیگی رفت و آمد کردم، برای خیالات خام خودم متاسفم و البته از تغییرشان خوشحال.

 

مهرعلی اگرچه کارها را درست انجام می دهد، خانه های اهالی را تعمیر می کند، به نظم خانه حساس است، غذا درست می کند و واقعا هر کاری از دستش بر می آید، اما ارزش اصلی او این ها نیست.

 

مهرعلی بیشتر از آهن ها و چوب ها و خانه ها و "عروسک" ها (و قصه هایشان) و قالی ها و ... به "آدم" ها توجه می کند. اگر یک روز بگویی حال کار نداری، درک می کند، خواهرزاده هایش را با همه شر و شوری ها درک می کند، مادرش را درک می کند و مراقب احوال اطرافیانش است.

 

مهرعلی به شدت متعهد است، خود را پیامبر روستا نمی داند، در کنار و هم عرض اهالی است، بنابرین طبیعی است که گاهی با یکی جروبحثش هم بشود.

 

این یعنی روستا، روستا مکان اولویت آدم ها بر چیزهاست، آدم ها بر سنگ ها، بر چوب ها... اگر کاهگل و عروسک و ... هم اهمیتی دارند، در نهایت برای زندگی و حال بهتر و رقیق تر همین آدم هاست. در نتیجه نه نتیجه کار، که شدن و صیروریت کار اهمیت دارد.

 

توسعه (شهر) در برابر آبادانی (روستا)، یک ایده آل گرایی شی واره دارد، اتمام کار مهم است، کار باید به بهترین و اثرگذارترین و بهره ور ترین شکل ممکن اتفاق بیافتد، ولو به قیمت خرد شدن و رنجیدن و تحت فشار بودن آدم ها.

 

از کجا می فهمیم در کار آبادانی روستا موفق شده ایم؟

 

اگر نزدیک ترین افراد شما، تحت فشار فعالیت های شما هستند، شما هنوز روستایی نشده اید، آبادانی روستا، نرم و منعطف است، نه سخت و زمخت، روح آبادانی روستا کاهگلی است، اگر مثل سیمان سفتیم، در دل روستا، شهری هستیم.

 

توسعه حتی اگر دورها و دیگران را خوب کند (که در نهایت نمی کند)، خود و نزدیکان را می خراشد و با بی توجهی از کنارشان یا شاید حتی از رویشان، رد می شود.

 

مهرعلی، خودآگاه یا ناخودآگاه، در اولویت بودن انسان ها و احوالاتشان را درک کرده و بیشتر از طرح های توسعه روستایی، به دنبال دل هاست.

 

حتی اگر نتواند با ادبیات علمی و نظرپردازانه بیان کند، حتی اگر ایده پردازی درجه ۱ نباشد، حتی اگر ارائه دهنده ای قهار و فریب دهنده ای ممتاز نباشد، اما روز به روز بیشتر همانی می شود که باید باشد، مهر و علی.

 

فرشته اش به دو دست دعا نگه دارد...

 

پ.ن: داستان جالب مهرعلی و مسعود و روایت های آن ها از زندگی روستایی را حتماً در اینستاگرامشان دنبال کنید، اما حتی بعد از دیدن همه پست ها هم، درکی از زندگی آن ها در آن شرایط و سختی ها، مشکلات و لذت هایش نخواهید داشت.

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۹ ، ۲۱:۵۵
صابر اکبری خضری


آزادی، همواره متضمن نوعی بی تعلقی است، و فاصله زیادی بین بی تعلقی و معلق بودن نیست، شاید کوشش در راه آزادی مطلوب ما باشد، اما لحظه رسیدن به آن، شدیداً دهشتناک است. درست از همان لحظه رسیدن به آزادی، ترس و فرار از آن شروع می شود. برای آزادی باید تلاش کرد و به آزادی نباید رسید. آزادی نقطعه تعلیق است. شخص آزاد، دلهره ای عمیق و شدید را تجربه می کند، جامعه آزاد نیز همین طور. ماندن در موقعیت آزادی، کوششی قهرمانانه می خواهد، تن در ندادن به قدرتِ شدیدِ جاذبهِ لحظهِ در آغوش بودن، مستلزم یک کشمکش همیشگی درونی است؛ چنان که کسی قصد کند بر خلافِ جهتِ جاذبه یا بهتر بگویم، خلافِ جهتِ حرکتِ امواج سیل آسا، -به تنهایی- دست و پا بزند. آزادی شبیه حرام زادگی است، بودنِ بدونِ مأمن.

 

شدیدترین آدم ها و خطرناک ترین آدم ها و نزدیک ترین آدم ها نسبت به جزمیّت، همان هایی هستند که به آزادی نزدیک ترند یا تجربه آن را داشته اند، چون حس کرده اند که رهایی علیرغم همه واحسرتاهایی که مردمان در فراغش سر می دهند، چه بی وزنیِ مخاطره آمیزی است، آن ها حاضرند برای دور کردنِ این افریته شوم، بهای گزاف پرداخت کنند، شدیدترینِ ترس ها همین است که آدمی به خود بیاید و ببیند در هیچستانِ هزارِتویِ ناکجاآباد، رها شده و سرگردان است، نه آمده و نه مقصدی برای رفتن دارد، چنین است که اگر هم حرکتی می کند، صرفاً از رویِ نماندن است، امّا می داند به آن جا هم که برود، باز همین حال تکرار می شود، پس مقصد فعلی هم قدرت چندانی برای امنیت بخشی ندارد.

 

من فکر می کنم کسانی که شدیداً دلباخته قطعیّت اند، ترسی عمیق همه وجودشان را در برگرفته است، ترس از ارتفاع، ترس از معلّق شدن، ترس از روی هوا رفتن و روی هوا دیدن همه چیز، این اندیشه بسیارخطرناک و سهمگین که مکناد اگر صادقانه بنگرم، آن احتمالِ -اگرچه اندک ولی شومِ- معلق بودن همه چیز درست باشد؟! این ترس و این احتمالِ خفیف ولی همیشگی و عمیق، آن قدر هراسناک است که موجب شود بسیارِ انسان ها، چنان طفلِ معصومِ گمشده ای، شدیداً دویده و به آغوش مادرِ حقیقت پناه ببرند و خود را در آن آغوشِ سرشار از امنیّت، با نیرویی هر چه بیشتر، بفشارند.

 

همین است که محتمل ترین آدم ها نسبت به جزمیّت، کسانی اند که -لااقل بالقوه- درکی از آزادی و مخاطرات آن دارند، به آزادی نزدیک ترند و هر لحظه خطرِ آن را احساس می کنند. آزادی گاهی انتخاب نمی شود، بلکه هجوم می آورد. اگر آزادی همسایه شد، سایه اش بر حیاط خانه دیگری نیز می افتد و بویِ دلفریب و در عین حال دلهره آورش حس می شود. نزدیک شدن به آزادی، نزدیک شدن به همان صدای دهلی است که حقیقت، زندگی، فرهنگ، جامعه و بسیاری دیگر انسان را از نزدیک شدن به آن برحذر می داشتند. اگر آزادی واقعاً نزدیک شد، احتمالاً بیشتر افراد تمهیدی برای دور کردنش می اندیشند. قابل درک است که از دل کشورهایی در دلِ اروپا، مجذوبان به داعش پیدا شود. همچنان ما نیز بسیاری را در اطرافمان دیده ایم که گویی خود انتخاب کرده اند بی چون و چرا تبعیت کنند، مرید باشند، مجذوب شوند و به هر گونه اغوایی که لباسِ فرهنگ، رشد، توسعه، دین یا ... به تن دارد، تن در دهند. در این موقعیت هر چیزی که به هر بهایی، آزادی های بالقوه یا بالفعل را سلب کند و آدمی را به همان محدوده کوچک و امنِ آغوش گونه ببرد، غنیمت است. فراهم کردنِ امنیّت کاذب به هر وسیله ای، علوم طبیعی، قطعیت های اثباتی و ایده علم، عرفان، گروه های سیاسی رادیکال، جنبش های بنیادگرای دینی، نظام های سلطه گر و اقتدارگرا یا ...

 

قطعیّت ها، کنش ها، پیش رفتن ها، آرام گرفتن ها، آغوش ها و در یک کلمه مادرها، شدیدترین نیروی جاذبه در عالم را دارند. به نظر من همیشه باید در موقعیتی دوگانه، در خوف و رجا نسبت به آزادی بود. آزادی ناب یعنی نیستی، یعنی مهیب ترین نیروها علیه زندگی، یعنی وجه سیل آسا و دیونیسوسی هستی و البته نه باید چنان مهندسان، دانشمندان، مریدان و ... خود را تمام و کمال در خدمت زنجیرهایِ امنیّت قرار دارد. چنان پرندگان باید بود، پرواز می کنند و البته فرود می آیند، لانه ای دارند که نقطه ثقل حرکت آن هاست، اما این لانه مانع از پریدن و حتی مهاجرت آن ها نیست، چه این که لانه را می توان باز جای دیگری ساخت. به هر ترتیب هرگز نباید بدون لانه بود و هرگز نباید لانه ها را با سیمان درست کرد تا شدیداً گرم و مطبوع شود.

 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۹ ، ۱۹:۰۷
صابر اکبری خضری

 

خوب به خاطر دارم که در ترم اول تحصیل، جمله عجیبی از دکتر فیّاض شنیدم که حال معنای آن را به خوبی درک می کنم. دکتر فیّاض می گفت حوزه های علمیّه -همچون دانشگاه- دچار اشرافیّت هستند! آن موقع گمان می کردم منظور از اشرافیّت، ثروت مندی و تجمل گرایی در زندگی اقتصادی است، در ذهن خود به حرف دکتر خندیدم و کمی پیروزمندانه گفتم شما اصلاً روحانیون را نمی شناسید وگرنه نمی گفتید دچار اشرافیّت شده اند! دکتر گفت هر کس که مسئله اش، مسئله مردم نباشد، اشراف است و به همین معنا، حوزه و دانشگاهِ ایران اشرافیت معرفتی دارند، دانشگاه اشرافیت معرفتی اش در نسبت با جغرافیا است، چرا که مسائل و دغدغه اش، در بعد جغرافیا نه متناسب با بوم و موقعیت ما، بلکه در نسبت با غرب شکل می گیرد و حوزه نیز معضل اشرافیت معرفتی در بعد تاریخ دارد؛ مسائلی که دغدغه امروز حوزویان است، مربوط به سال ها و در برخی موارد قرن ها پیش است؛ دانشگاه اشرافیت معرفتی مکانی و حوزه اشرافیت معرفتی زمانی دارد... امروز حدوداً هفت سال از آن ماجرا و از آن حرف می گذرد و هر چه جلوتر می رویم، بیشتر به عمقِ نظر دکتر فیّاض پی می برم.

 

آن چه در پست مطالعه می کنید، بخشی از متن اصلی است. برای دانلود متن کامل ایجا کلیک کنید.

 

 

آن چه در پست مطالعه می کنید، بخشی از متن اصلی است. برای دانلود متن کامل ایجا کلیک کنید.

 

نکته اساسی و قابل تأمل در این میان، تصوّر این دوستان، از غرب است. این که ما غرب را هنوز پوزیتویست بدانیم و با نقد آن، خیال کنیم دشمن دیرینه را شکست داده ایم، تصوری خطرناک و البته گمراه کننده است. اثبات گرایی و نقد آن که اکنون یکی از دغدغه های جدی دوستان تبدیل شده، مدت هاست منقضی شده، و البته به نظر حقیر، آن چه در این کشکمشِ با دشمن فرضی اهمیت دارد، نه بعدِ معرفتی آن، بلکه بعد کارکردی آن است. نقدِ اثبات گرایی (که البته قابل نقدترین و ساده ترین رویکرد هم برای نقد است!) حال دستاویزی شده که توهّم حضور در متن علومِ انسانی و دعواهای آن را برای حوزویان ایجاد می کند و بیشتر کارکردِ خودقوی پنداری و زمین زدن دشمن دارد، اما افسوس که این دشمن قرن ها پیش در خود غرب شکست خورده بود، و قوطی ای که درش بارها باز و بسته شده بود، باز کردنش نه هنری دارد، نه افتخاری و نه البته اهمیت و اولویتی...

 

آن چه در پست مطالعه می کنید، بخشی از متن اصلی است. برای دانلود متن کامل ایجا کلیک کنید.

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۹ ، ۲۳:۲۰
صابر اکبری خضری

 

اخیراً که سیل آثار به ظاهر انتقادی-سیاسی و شبه عدالت خواهانه زیاد شده، مثل دیدن این فیلم جرم است، آقازاده، دادستان و ... باید بیشتر دقت کرد و فریب نخورد!

اگر این آثار واقعا به دنبال انتقاد هستند، نباید مسئله ها و چالش های اساسی نظام رو مثل این که ایده ای برای آینده خودش نداره، مثل این که تکلیفش با جهان هنوز مشخص نیست، مثل این که استراتژی بلند مدت اقتصادی و فرهنگی نداره، و ... و ... رو تقلیل بدن به خوردوبرد چند تا آقازاده و سلطانِ فلان و سلطانِ بهمان...

البته این بیشتر تقصیر عزیزان شبه منتقد و موسوم به عدالت خواه هست که سطحِ مواجهه و انتقاد رو نازل کردن و تقلیل دادن به فیش حقوقی و تعداد املاک و ... و بدین ترتیب موجب خوشحالی ساختارِ معیوب گشته و بهترین راهِ فرار  رو براش مهیا کردند تا از خدا خواسته بگه بله!! دقیقا!! یک عده از مشکلات که تقصیر آمریکا بود و یک عده دیگه اش هم تقصیر همین آقازاده ها و سلاطینه، بنابرین شروع به آقازاده تراشی و سلطان تراشی کنه برای انداختن بارِ مسئولیت ها بر دوش اونا و تخلیه روانی بار خشونت و نارضایتی مردم بر این افراد.

پ.ن: مشخصه که من طرفدار حقوق نجومی و ژن برتر و ملک و املاک و این چیزا نیستم، میگم این ها مسئله اصلی نیست و نباید اولویت ها چه در ارزیابی و چه در نشانه گیری و چه در انتقاد و ... جا به جا بشه.

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۹ ، ۱۵:۲۵
صابر اکبری خضری

 

نمی گویم عمیق ترین میل انسان، میل به نیستی است، می گویم عمیق ترین میل انسان، دیدن دیگری و ستایش او و عشق ورزیدن به اوست. امتداد یافتن، نه هدف، که نتیجه این محو شدن در دیگری و فراموش کردن خود است. ماندن، به هیچ وجه نمی تواند هدف باشد. ماندن، فقط نتیجه عارضی رفتن است. هر کس که خواست بماند، نماندنی شد. بهای سنگینِ ماندن، فراموش کردن آن است. باقی ماندن، به طور تناقض آمیز و طنزآلودی مستلزم پا نهادن بر خود است. شرط بودن، نفیِ تمامیت و استقلال خود است، چون به تنهایی نمی توان زاینده بود و امتداد پیدا کرد، فقط وقتی دیگری را پذیرفتیم و خودِ مستقلِ منفکِ خدشه ناپذیر را کنار زدیم؛ زاینده می شویم و امتداد پیدا می کنیم. اگر تأکید بر خود داشته باشیم، از خود نگذریم و در دیگری متحد نشویم، نمی باشیم و اصلِ بودن را نمی چشیم. امتداد یافتن، نه هدف، که نتیجه این محو شدن در دیگری و فراموش کردن خود است. ماندن، به هیچ وجه نمی تواند هدف باشد. ماندن، فقط نتیجه عارضی رفتن است. هر کس که خواست بماند، نماندنی شد. بهای سنگینِ ماندن، فراموش کردن آن است...

 

آن چه در پست مطالعه می کنید، بخشی از متن اصلی است. برای دانلود متن کامل ایجا کلیک کنید.

 

 

آن چه در پست مطالعه می کنید، بخشی از متن اصلی است. برای دانلود متن کامل ایجا کلیک کنید.

 

بهشت، آخرین مرحله ای است که فردِ انسانی در آن حضور دارد، «خود» بیشتر از بهشت ارتفاع نمی گیرد؛ اما بالاتر بهشت هم جایی و عالمی هست، ولی «خود» راهی به آن ندارد که عرصه بی خودی است.

در کوی ما شکسته دلی می خرند و بس / بازار «خود» فروشی از آن سوی دیگر است...

مادر، سختی ها را به جان می خرد؛ «حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهًا و َوَضَعَتْهُ کُرْهًا» (15، احقاف) مادرش او را با سختی حمل کرد و با سختی به دنیا آورد... مادر، از مرحله آخرِ خودِ انسانی، جلوتر است، آخرین جایگاه خودِ انسانی، بهشت است، بهشت، آخرِ فردِ انسانی و اوّلِ مادر است. بهشت پایین تر از مادر است؛ «الجنّه تحت أقدامِ الامّهات».

 

آن چه در پست مطالعه می کنید، بخشی از متن اصلی است. برای دانلود متن کامل ایجا کلیک کنید.

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۹ ، ۲۳:۲۲
صابر اکبری خضری

 

آدم هایی که وبلاگ دارند و به شبکه وسیع مخاطبان متصل نیستند، حقیقتاً از آن هایی که اینستا دارند، به مراتب جدی تر و «سرشان به تنشان می ارزه» تری هستند.

.

.

.

آدم هایی هم که مثل من هم وبلاگ دارند و هم اینستاگرام، فکر کنم خیلی آدم های بی شرفی باشند، یحتمل.

.

.

.

البته یک عده هم هستند با این که وبلاگ دارند، ولی عملاً انگار اینستا دارند، یعنی فقط کمی شکل و شمایل کار را تغییر داده اند، اما همچنان به شبکه عظیم و وسیع مخاطبان متصل اند و هر گونه احوالات درونی و بیرونی خود را با پرداختی مرموزانه و جلوه گر، منتشر می کنند و ... این عدّه آخر حتی از گروه قبلی (که بنده هم افتخار عضویتش را داشتم)، ناتو ترند!

.

.

.

تکلیفِ سه دسته مذکور که مشخص شد، فقط می ماند آدم هایی که فقط اینستا دارند که راجع به آن ها چیزی نمی گویم، چون خیلی به تحلیل و قضاوت شدن، ارادت ندارند و این روزِ عیدی نمی خواهم دلِ کسی را بشکنم، این جماعت هم که زود به تیریشِ قباشان بر می خورد و هیچ بعید نیست فِرتی بروند استوری کنند: دُنت جاج می! اُنلی گاد کَن جاج!!

.

.

.

در پست قبلی گفتم که من بهترین رواندرمانگر تحلیلی در جهان هستم، ولی یادم شد بگویم با حفظ سمت، بهترین پیشگو و فال بین جهان هم هستم، بنابرین خاطرنشان می کنم، گروه اول فقط با گروه اول می تواند ازدواج کند، گروه دوم با گروه اول و گروه دوم می تواند ازدواج کند؛ (شاید بگویید حرفت تناقض دارد و خودت گفتی گروه اولی ها نباید با این ها ازدواج کنند، پاسخ خواهم داد من مسئولِ رفعِ تناقض های عالم نیستم، من فقط پیشگویی می کنم فرزندم!) گروه سوم هم کلاً با هیچ گروهی ازدواج نکنند بهتر است. راجع به گروه چهارم اگرچه قول دادم قضاوتی نکنم، ولی گفتن آینده که قضاوت نیست! بنابرین ...

 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۹ ، ۱۷:۰۴
صابر اکبری خضری

 

یک مغازه ای توی محله ما بود و هست، دبستان که بودم بعد از «گل کوچیک»، «آقاگل»، «دیدنا»، «آجربازی»، «تَبَرَک» و «خَرپلیس» و ... می رفتیم ازش نوشابه و -به قول مشهدی ها- کِیس (کیک) می خریدیم. سرظهرها هم گاهی به عنوان فرزند ارشد خانواده، وظیفهِ خطیرِ خریدِ ماست یا نوشابه به عهده من بود از همون مغازه که بهش می گفتیم «بقّالی». البته بابام کلاً مرامش این بود که خریدهای اصلی رو، می رفت عمده از مصلّی (بورس عمده فروشی مواد غذایی مشهد) می خرید، این خرید از بقّالی محلّه در حد همین نوشابه و ماستِ گهگاهی بود. بعد از یک مدّتی این «بقّالی» محلِّ ما که صاحبش نسبت به سایر بقالی های محل، خیلی جوون تر بود، اسمش رو گذاشت «سوپر». از همون موقع ارج و قرب خاصی تو ذهن من پیدا کرد! اگرچه تغییر زیادی در اجناس مغازه ایجاد نشد، ولی انگار فرق داشت که بری از «بقّالی»، نوشابه بخری یا بری سوپر...

بعدتر ها که اون چند تا بقّالی دیگه هم، عنوان فاخرِ «سوپر» رو برای مغازه شون انتخاب کردن، «سوپر»ی که من ازش خرید می کردم و صاحب جوونی داشت، تابلوش رو تغییر داد و شد: «سوپرمارکت»! البته باز هم ابعاد مغازه همون بود و اجناس هم همون، امّا خداییش لااقل در ذهنِ منِ نوجوون، سوپرمارکت از سوپرِخالی! خفن تر بود! 😊 و این سیکل دوباره تکرار شد، بقیه سوپرها محل هم شدن سوپرمارکت و الآن که این چند خط رو می نویسم، اون «سوپرمارکت» تبدیل شده به «هایپرمارکت»! و البته یک مقداری هم خرج دکورش کردن و به جای تک تک و هیس، چند تا شکلات و آدامس خارجی هم گذاشتن جلوی ویترنش کنار دخل، البته برای ما که خیلی فِنتی نداشته، چون هنوز گاهی داداش کوچیک ترم میره ازش برای ناهار یک نوشابه و ماست می خره، خریدهای کلی و اساسی تر هنوز هم با سخت گیری پدر، از همون مصلّی انجام میشه و البته گاهی هم بابام می سپاره تا من برم...

این چند روز به طور اتفاقی چند تا صفحه اینستاگرام چک کردم دیدم اون بالا تو بیوشون نوشته: «روان درمانگر تحلیلی!» یا «روان درمانگر اگزیستانس!»... اولین مطلبی که در واکنش به این عناوین به ذهنم می رسید این بود: جووون بابا جووووون! 😊) می دونید خیلی یادِ بقالی های سابق و هایپرمارکت های فعلی محله مون افتادم! همون بود قشنگ! فقط به جای برایان تریسی و دوستان، فروید و نیچه گذاشته بودن جلوی ویترینش!! به جای کلیدواژه «موفقیّت»، کلیدواژه «معنای زندگی»، به جای چند تا چیز دیگه هم، چند تا چیز دیگه!...

خلاصه که روان درمانگران تحلیلی! روانکاوانِ اگزیستانسیال! تراپیست های خفنِ متخصصّ در زندگی و مخصوصاً معنای آن! روانشناسان موفقیت سابق! زردهای ناصادق! مایل به قهوه ای ها! الهام بخشان برنامه ریزی به سبک بولت! ما رو سیاه نکنید ؛)  

(خدایی خودمونیم چه قدر برچسب زدم به بندگان خدا 😊))) ولی جدا از شوخی، جامعه ای که عمق نداشته باشه، هر روز بازی یک عده رو می خوره، یک روز با 100 راز موفقیت و قورباغه ت را قورت بده، گولش می زنن، یک روز با اسم قانون جذب و راز و انرژی و کارما و اشو، یک روز هم با دوباتن و یالوم و مجتبی شکوری! فردا هم احتمالاً با نیچه و هایدگر و چگونه با هایدگر، روابط عشقولانه خود را خوب کنیم؟! «عصر روانشناسی» هم کم کم رو به اتمام هست و متاسفانه «عصر روانکاوی» (یا شاید هم «روانکاوی نمایی» یا ترکیبی پررو از هردوشون) فراروی ما!

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۹ ، ۲۲:۴۸
صابر اکبری خضری

 

یک عمر در مدرسه و دانشگاه، علیه امتحان هایی که «شبه اساتید» طرح می کردند، غر زدم و این آخر کاری ها هم که دست به اعمال انتحاری می زدم! (در این پست ببینید.) حالا زمونه چرخید و سعی کردم، شبیه همون چیزی نباشم که خودم مخالفش بودم :)

 

برای دانلود، روی هر لینک کلیک کنید.

 

 

امتحان نوبت اول جامعه شناسی / پایه دهم

 

امتحان نوبت اول جامعه شناسی / پایه یازدهم

 

امتحان نوبت اول تفکر و سبک زندگی / پایه هفتم

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۹ ، ۲۲:۴۹
صابر اکبری خضری

 

3 روز بود که از اتاقم تکون نخورده بودم. به نظر من که فقط با یک بی خیالی ممتد می شد این چند روز تنهایی رو رد کرد، از همون نوعی که این دوست سرخوشمون «محمد» داره، ظهری با شنگولی خاص خودش اومده بود اتاق، میگفت بریم باغ کتاب! منم که مثل جنازه های نیمه جون پرت شده بودم یه گوشه گفتم آخه بابات خوب! ننه ت خوب! آخرین شب پاییز، اونم جمعه، کی دل و دماغ داره بره اون سر شهر، باغِ کتاب، دیمبل و دیمبو بشنوه؟! گفتش انار میدن بیا بریم! گفتم برا منم بیار!.

*

بعد نماز مغرب رفتم سلف، بشقاب ماکارانی رو گرفتم و تمام سلفو یه دور زیر چشمی رد کردم، دریغ از یک آشنا! پس من شیش سال تو این دانشگاه چه غلطی میکردم؟! پس دوستای من کجان؟! صَرفِ شام در زاویهِ نامانوس سلف، با همراهی تلگرم گذشت. اومدم اتاق و قبلش از بوفه تدارکات لازم برای ویژه برنامه شب یلدا آقاصابر رو خریدم؛ چیپس و ماست موسیر و لیموناد و تک تک. (جای اسماتیز خالی بود حقیقتاً) فیلم «فهرست شیندلر» رو هم بعد از وَر رفتن با زیرنویس پِلِی کردم. مشکل زیرنویس با فونت های عجیب غریب اینقدر برام عادی شده که میرم تو گوگل میزنم مشکل زیر... خودش با رنگ بنفش میاره دیگه. فیلم خوبی بود، تقریباً 4 دقیقه ای ازش دیدم؛ تلاش مذبوحانه برای بانشاط بودن. صفحه لب تاب رو بستم و سرم رو چند ثانیه ای تو متکی فرو کردم. (در ماست موسیر هم باز مونده بود، یادم رفت ببندمش، الان که می بینم پر از پرز فرش شده، ایششش) همون لحظه نوتفیکشن خبر فوری تلگرام اومد که شنبه و یک شنبه دانشگاه های تهران تعطیل شدن، اه. برا اولین بار از شنیدن خبر تعطیلی ناراحت شدم. کاش رفته بودم مشهد، کاش لااقل تعطیل نمی شد بچه ها برمیگشتن. یه فوتبال که بریم بزنیم دیگه؟!

*

با همین شلوار توخونه ای اومدم بیرون، کنار کتابخونه دانشگاه، همون جایی که همیشه میرم، زیر بید مجنون، اون نیمکت فلزی که الان تو زمستون یخ می زنه باسنت تا میشینی روش!! یه ربعی گذشت. اهنگ گذاشتم، مداحی گذاشتم، دعای سمات هم ریا نشه گذاشتم. یه چند دقیقه ای هم سکوت به احترام آخرین شب پاییز. از اون سرِ دانشگاه سر و کله محمد پیدا شد که کشون کشون هیکل چاقالوش رو میکشید رو زمین و میومد. بازم داشت با همون لبخند مزخرف دوست داشتنیش میخندید و از همون دور به نشونی خوشحالی ادای رقص در آورد! کاش روح فقید رئیس دانشگاه میدید که چه دسته گلهایی تربیت کرده! نزدیک تر که شد یه انار از تو پلاستیکی که اون دست دیگش بود درآورد و برد بالا تا قشنگ ببینم. خنده م گرفته بود از این دیوونه...

یلدا مبارک :)

 

نوشته شده در 30 آذر 1398

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۹ ، ۱۷:۵۴
صابر اکبری خضری

 

اندیشمندان اینستاگرامی خواسته یا ناخواسته باعث سوهاضمه می شوند، چون احساس سیری به وجود می آورند (همان سیری کاذب)، مثل شکلات قبل از ناهار. کارکرد دخانچی، فتوره چی، خراسانی، آرانی و و و تفاوت چندانی با رائفی پور، پناهیان و عباسی ندارد، هر دو طیف، سوهاضمه ایجاد می کنند، هر دو طیف احساس سیری می آورند، احساسِ لذّت بخشِ بودن در متنِ اصلی، احساس قرار گرفتن در بازی، و هر دو فریبنده و اغواگرند. شبیه همان کاری که آلن دوباتن با فیلسوفان بزرگ و اندیشه هایشان می کند.‎‎‎‎‎‎‎‎‎تقلیل و بریدن دست و پای اندیشه و کوچک کردن آن، به قدری که در تابوت کوچک اینستاگرام و 240 کارکتر توییتر جا شود، خطرناک ترین نوع ذبح و ارباً ارباً کردن چیزهاست. اصولاً چیزهای جدی و اصیل، ارزشمندتر از آن هستند که به این راحتی ها به کسی پا بدهند. عناوینی مثل «طعمِ بزرگان!» و «هایدگر در 3 جلسه!» مرا بیشتر یادِ کاشت مو در نیم ساعت یا کتاب های زرد و بنفش و صورتی و در نهایت قهوه ای روان شناسی های موفقیت «با ما خیلی پولدار شوید.» می اندازد. دقیقاً همان رائحه اغواگرایانه ای که در عنوان کتاب های زرد و قهوه ای موفقیت هست، در توییت های فتوره چی و جلساتِ «طعمِ بزرگان!» به مشام می رسد، همان منطق، همان الگو، البته برای مخاطبی احتمالاً فرهیخته تر!

 

آن چه در پست مطالعه می کنید، بخشی از متن اصلی است. برای دانلود متن کامل ایجا کلیک کنید.

 

 

اینستاگرام  و پست ها و استوری هایش و آن 280 کارکتر کذایی می توانند فرصت باشند اگر «ایده» ای را برای ما مطرح کنند و آنونس فیلم باشند. آنونس کارکردش دو چیز است، اول اینکه جذابیت ها و خوبی های فیلم را نشان می دهد تا ما را تهییج کند به دیدنش و از آن مهم تر این نکته مهم را به ما گوشزد می کند که ما این فیلم را ندیده ایم، دیدن آنونس دقیقاً به دلیل ندیدن فیلم است...

 

آن چه در پست مطالعه می کنید، بخشی از متن اصلی است. برای دانلود متن کامل ایجا کلیک کنید.

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۹ ، ۱۲:۵۸
صابر اکبری خضری

 

آگاهی در چه حالتی پدید می آید؟ باید میان عالم و معلوم فاصله ای باشد. آگاهی مثل بریدن است. آگاهی مثل تیغه چاقو است و بدنِ آگاهنده مثل دسته اش. بدن و آگاهی اش با هم می توانند کنش کنند، یعنی بر بقیه چیزها تاثیر بگذارند و در جهان، بجهانند و بهستند... 

 

آن چه در پست مطالعه می کنید، بخشی از متن اصلی است. برای دانلود متن کامل ایجا کلیک کنید.

 

 

 

آن چه در پست مطالعه می کنید، بخشی از متن اصلی است. برای دانلود متن کامل ایجا کلیک کنید.

 

اولین شرط خودآگاهی، بدن مندی است، اما تنها شرطش نیست... حالا باید کاری کنیم که غیرممکن، ممکن شود، یعنی چاقو، دسته اش را ببرد! حیوانات هم بدن مند هستند، اما به بدن مندی و در نتیجه وجودِ خود، آگاه نیستند. تنها یک راه برای این غیرممکن وجود دارد؛ این که دسته را آن قدر طولانی کنیم که کش بیاید و دنباله اش، امتدادش، بیاید زیر تیغِ چاقو. دور شدن از خود، امکان خودآگاهی می دهد. مثال دیگری بزنم؛ چشم و دیدن صورت. چشم صورت را نمی بیند مگر اینکه صورت را آن قدر بکشیم و بیاوریمش جلوی چشم. چشم فقط جلو را می بیند. پس اگر نمی شود کاری کنیم که چشم به عقب برگردد، صورت را به جلو می آوریم. چگونه ما انسان ها این کار را می کنیم؟ چگونه دسته چاقو را آن قدر ادامه می دهیم که تا زیر تیغِ آگاهی کش بیاید؟ چگونه صورتمان را جلوی چشمانمان می آوریم؟... 

 

 

...اما پدیده های پیچیده تری هم وجود دارد که آن ها هم در واقع ما هستیم در شکلی دیگر، آن ها هم امتداد ما هستند و برای مان خودآگاهی به بار می آورند؛ مثلاً زبان، مثلاً هنرو اثر هنری، اما از نظر مارکس مهم ترینشان همین «کار» است. کار برای مارکس، پول درآوردن نیست، کلیدی ترین فعالیت انسانی است. حیاتی ترین واقعه حیات. انسانی ترینِ چیز انسان. 

 

آن چه در پست مطالعه می کنید، بخشی از متن اصلی است. برای دانلود متن کامل ایجا کلیک کنید.

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۹ ، ۱۷:۵۰
صابر اکبری خضری

 

برای پاسخ به سوال فوق، در گام اول لازم است تا شاخصه های اصلی روش شناسی پوزیتیویستی را برشمریم، چنان که گیدنز اشاره می کند 3 اصل اساسی در این روش شناسی عبارتند از: 1- روش شناخت در علوم اجتماعی همانند علوم طبیعی است. 2- مفاهیم علوم اجتماعی را می توان (و باید) با علوم طبیعی توضیح داد. 3- گزاره های های علمی در علوم طبیعی (و به تبع آن علوم اجتماعی) ارزش گریزند.

آن چه در پست مطالعه می کنید، بخشی از متن اصلی است. برای دانلود متن کامل ایجا کلیک کنید.

آن چه در پست مطالعه می کنید، بخشی از متن اصلی است. برای دانلود متن کامل ایجا کلیک کنید.

اما از طرف دیگر دورکیم در سراسر عمرش اصرار داشت خود را از عنوان پوزیتیوست مبرا سازد (برت، 2005: 13) و عناوینی چون عقلگرایی، عقلگرایی علمی و تجربه گرایی عقلگرا را برای خود ترجیح می داد. مخالفان پوزیتیویست دانستن دورکیم چنین استدلال می کنند که دورکیم همواره با روش های عقلانی و تفسیری به نظریه پردازی می پردازد و در نهایت به «تأیید تجربی» می پردازد، نه «اسنتاج تجربی». همچنین موضع فلسفی دورکیم با پوزیتیویسم تفاوت هایی جدی دارد، این تفاوت ها در دو محور بروز بیشتری دارند...

آن چه در پست مطالعه می کنید، بخشی از متن اصلی است. برای دانلود متن کامل ایجا کلیک کنید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۹ ، ۲۰:۱۵
صابر اکبری خضری

 

این وضعیت برای اولین بار است که در عمر 25 ساله من به وجود می آید، این که در وجود نسبت به بعضی افراد و بعضی مکان ها و بعضی چیزها «نفرت» دارم. به دعواهای سبزِ کودکی و شیطنت های قرمز نوجوانی نه نمی گفتم، امّا تا به حال واجدِ کینه ای سیاه نبودم؛ حتی در اوایل دانشگاه که آن ماجراهای در نوع خود جالب و خنده دار اتفاق افتاد، با این که چند نفر من را علیه خود می دانستند، اما من حس منفی به آن ها نداشتم. وقتی دوستم بدون خبر یک سال غیبش زد هم منتظرش بودم، اما هرگز از او متنفر نشدم یا کین به دل نگرفتم. این حس را اخیراً برای اولین بار است تجربه می کنم و باز هم مصداقی است از همان خیاط در کوزه افتاد! همیشه به دیگران می گفتم دلیلی برای خشم، نبخشیدن و کین توزیِ دیگری وجود ندارد. برای خودم هم سوال بود واقعاً چه می شود که می گویند نمی بخشم یا فراموش نمی کنم؟! خب مگر بخشیدن و فراموش کردن خوب نیست؟! پس ببخش و فراموش کن دیگر! در ذهن من که سعی می کردم در این زمینه ها کودکانه و خطّی نگهش دارم، مسائل مربوط به قهر و آشتی، مهر و کین، بخشش و انتقام و ... به همین راحتی حل می شد؛ اما از آن جایی که هیچ ادعایّی بدون امتحان تمام نمی شود، بلأخره روز موعود فرا رسید و خیّاط را دارند به زور در کوزه می کنند.

 

حملِ نفرت، زندگی را به شدت تیره می کند، نفرت بخشی از دل آدم نیست، این طور نیست که 80 تا خوش بگذرد، 20 تا نفرت هم یک جایی را اشغال کرده باشند، نفرت مثل بو است، همه جا می پیچد، حتی اگر کم باشد، نفرت جامد نیست، نفرت گاز است. نفرت مثل سایه است، نفرت یک مشکی است که به شکل خاکستری امتداد پیدا می کند، نفرت یک منظره زشت نیست که بشود از آن روی گرداند، وقتی حاملش هستی، مثل یک عینک است که دید تو را، همه دید تو را کم و بیش تحت تأثیر قرار می دهد. نفرت از چیزی (و برای من کسی) در بیرون شروع می شود، از «منفور» کم کم، کم رنگ می شود و «نفرت» اذیت می کند.

 

آن چه که الآن اذیّتم می کند، دو چیز است؛ یک اینکه حمل نفرت را دوست ندارم، نه از این جهت که خیلی مهربان و پاک هستم، راستش علّتِ اصلیش به خودخواهی برمی گردد. (و باز دوباره راستش فکر می کنم این از آن دست خودخواهی هایی است که هر انسانی دارد و چه خوب که دارد.) نفرت، انگاره من از خودم را مخدوش کرده است. من فکر می کردم در مجموع آدم بدی نیستم، اشتباهات زیادری دارم اما در مجموع شیطانی نیستم، نفرت بدجوری به جان این انگاره افتاده، می بینم که در لحظاتی پر از نفرتم و نمی توانم کاریش بکنم؛ جا خوش کرده طوله سگ! مگر من آدم خوبی نیستم؟! پس چرا نمی توانم کین را از دلم پاک کنم؟

 

دومین چیز آزاردهنده در این ماجرا بی ارتباط و بی شباهت به قبلی نیست، شاید اصلاً یکی باشد. وقتی با منفورین عزیز هستم، باید بازیگری کنم؛ از خودم خجالت می کشم، همه (و خودم) من را به صداقتم می شناختند، امّا اگر دستم لو برود چه؟! اگر آن لحظه کسی با چشم برزخی مرا ببیند، مرا در حال دریدن می بیند، سگرمه در هم، لب گزیده، دندان تیز کرده... اوه! چه تصویر وحشتناکی! من نمی خواهم این باشم! اگر لو رفت پشت این خنده ها و شوخی ها و جوک های بی مزّه که تعریف می کنم و جمع را دست می گیرم، چه بدی عمیقی پنهان شده چه؟! عجیب این که من در بازیگری موفق نبودم هیچ وقت، لااقل در آن جاهایی که لازم بود و خوب بود، تلاشم بی فایده بود، مثلاً هر وقت ناراحت بودم از موضوعی و می خواستم از دیگران پنهان کنم، بی فایده تر از هر کاری در جهان، تلاش مذبوحانه من بود که ناآشنا در چند ساعت اول، دوستانم در چند جمله اول، و مادرم موقعی که زنگ خانه را می زدم، متوجّهش می شدند؛ «چیزی شده؟!»

 

در احادیث خوانده بودم سه نوع صبر داریم، صبر بر طاعت، صبر بر معصیت و صبر در مصیبت و اکنون صابر، باید صبر بر نفرت کند. بارالها! تو که هرگز کین به دل نمی گیری، کمک من و بندگانت کن که اگر می شود چیزهایی که باعث نفرت شده، حل شود و قضیه هپی اند بشود (از لطف تو و از سابقه ای که با بندگانت کردی، همین انتظار می رود) اگر هیچ جوره امکانش نیست و راه ندارد، دل ما را بزرگ تر کند نفرت را در خود حل کند و محو کند، اگر امکانش نیست دل ما قوتی در سرشاخ با نفرت زیر یک خم بگیردش خاکش کند ضربه ش کند؛ حسن قاسمی وار و اگر این ها را صلاح نمی دانی، این بنده ت را کفن کردی لااقل اجازه و پای فرار و فراموشی به او بده، از کشتی انصراف بدهد برود سراغ همان والیبال! : )

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۹ ، ۲۲:۱۹
صابر اکبری خضری


وقایع روزگار مثل پر کاهی روی سیل من رو بالا و پایین و چپ و راست می برن و به در و دیوار می کوبن.[1] بهار و تابستان (6 ماه اول سال) موقع قدرت منه، اوضاع رو به سامان می کنم، تلاش انسانی برای منطقی، شاد و بهتر کردن همه چیز و زندگی خودم. طبیعت راه میاد، روزگار بر وفق مراد می چرخه، گولش رو می خورم و هر سال فکر می کنم بلاخره رام شد! بلاخره دوست شدیم باهم! بلاخره کوتاه اومد! همزیستی مسالمت آمیز سلام علیک! اما غافل از اینکه توانایی های روزگار در تسویه حساب کردن بیشتر از محاسبات ابتدایی منه، چرا خب؟! 6 ماه دوم یعنی پاییز و زمستان طبیعت مثل دشمنِ خونی ای که مدتی کمین کرده و خودش رو تقویت می کرده، حالا که طرف مقابلش از نبرد کمی فارغ شده و داره پیرزوی هاش رو جشن می گیره، حمله ور میشه، حمله ش شبیه حمله گرگ یا صحنه ای در فیلم های وسترن، یونان باستان و صف آرایی دو لشکر عظیم در مقابل هم، یا فیلم های اکشن و ضربات جکی چان، حتی شبیه مبارزات در قفس نیست، وحشی نیست، اهل مشت و لگد و حمله هم نیست. بی توجه به هر چیزی غیر از خودش حرکت می کنه، دقیقاً مثل سیل، حتی گاهی اعتراض می کنم هووویی! این چه وضعشه! ...ی به زندگی ما تقدیر! میگه من که به تو کاری نداشتم، راه خودم رو دارم میرم... اما راستش رو بخواهید دروغ میگه، ادّعاااااااای الکییییی![2]

سیل همه کنش گری ها رو از آنِ خودش می کنه، اجازه حرکتی به آدم نمیده، اجازه مردانگی ورزیدن، اجازه کاری کردن، فقط باید شل کنی روی آب ببینی چی پیش میاد... درست در انتهای اسفند، وقتی که آخرای مسیر سیله، وقتی که متوجه میشی و ایمان میاری ای بابا هیچ کاری از دستت برنمیاد، وقتی که امیدت رو به همه گیاه ها، درخت های خشک و لخت، طبیعت سرد، از دست میدی، یهو باد گرم تر بهاری می زنه، بوی پیشوازش از وسطای اسفند میاد، اصلش هم معمولاً اوایل فروردین، گاهی اوایل صبح، گاهی 3 نصفه شب. به اون چیزی که امید ندارم امیدوارترم از اون چیزی که بهش امید دارم[3]، امیدِ من مثل یک ساعت شنی از اوایل شهریور شروع می کنه به ریختن و آخرای در اون لحظه ای که کاملاً تموم میشه، کاملاً خالی می کنم و خالی میشم... المقادیر تریک ما لم یخطر ببالک، امام هادی (ع): تقدیر ها چیزی به تو نشان می دهند که حتی گمانش هم به ذهن تو خطور نمی کند!

دوستِ من! سرنوشت محتوم من جرعه جرعه سرکشیدن شربت تلخِ صبره، توانایی تو و روزگار در تسویه حساب و بی تفاوتی به هر چه غیر خود ستودنیه، اما پرورگار خواست تا اسم من هم صابر باشه. صبر برای من مثل توپ زیرِ پای مسیه! از الآن تا آخر اسفند صابرم و از اول فروردین تا هر وقت خدا بخواد امیدوار. قرار ما، اوایل فرودین هر ساعتی از شبانه روز، من احتمالاً بیدارم، اولین نشانه های شکوفه یا باد گرم یا هر چیزی که دال بر بهار باشه، منتظرت هستم، فعلاً.

 

[1] از مصطفی چمران

[2] آهنگ «الکی» از محسن نامجو

[3] مضمون حدیثی از امیرالمومنین (ع): : به آنچه امیدش را ندارى امیدوارتر باش از آنچه بدان امید دارى ؛ زیرا که موسى بن عمران علیه السلام رفت که براى خانواده اش آتش برگیرد اما [در آن جا] خداوند عزّ و جلّ با او به سخن در آمد و او پیامبر برگشت . ملکه سبا نیز از کشور خود بیرون آمد ، اما به دست سلیمان علیه السلام مسلمان شد . و جادوگران فرعون براى تقویت قدرت فرعون بیرون آمدند ، اما [به خدا ]ایمان آوردند و برگشتند .

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۹ ، ۱۹:۳۸
صابر اکبری خضری


ما دو مسافر بودیم، یکی از شرق و دیگری از غرب. ما دو مسافر بودیم، من از مشرق مقدس می آمدم و او از مغرب سرد. او بار شراب داشت، و من، به جست و جوی شراب آمده بودم. او شراب فروش بود، و من، مشتری ِ مسلّمِ مطاعِ او بودم و هر دو به یک شهر می رفتیم و هر دو به یک میهمان سرای.

به راستی که ما برای هم بودیم!

**

شبانگاه چون خستگی راه دراز، با خفتن نیمروز تمام شد، هر دو به چایخانه رفتیم و در مقابل هم نشستیم. به هم نگریستیم و دانستیم که هر دو بیگانه ای در آن شهریم و نا آشنای با همه کس. او را خواندم که با من چای بنوشد و از شهر و دیار خویش با من سخن بگوید. نشستیم و چای نوشیدیم و او قصه ها گفت و از من قصه ها شنید.

چون بازار سخن گرم شد، پرسیدم: به چه کار آمده ای و چرا به دیاری غریب سفر کرده ای؟ و او، شاید شرمگین از شراب فروش بودن خویش گفت که هفت بار پوست روباه با خود آورده است. و من، شاید شرمگین از مشتری شراب بودن در برابر او، که متاعی گرانبها با خود آورده بود، گفتم: فیروزه ی مشرقی به بازار آورده ام!

باز گفتیم و باز شنیدیم تا پاسی از آن تیره شب گذشت. من، دلتنگ از نیرنگ، به بستر خویش رفتم و خواب به دیدگانم نیامد تا به گاهِ سحر.

**

روز دیگر من سراسر شهر را گشتم و از هزار کس شراب خواستم و دانستم که در آن دیار هیچ کس شراب نمی فروشد و هیچ کس مشتری شراب نیست. به هنگام شب، خسته بازگشتم و در چایخانه نشستم. سر در میان دو دست گرفتم و گریستم. بیگانه مغربی باز آمد، دلگیر و سر به زیر. در دیدگان هم حدیث رفته را باز خواندیم. چای خوردیم و هیچ نگفتیم و خویشتن خویش را در حجاب تیره تزویر پنهان کردیم.

**

ما دو مسافر بودیم، یکی از شرق و دیگری از غرب. ما دو مسافر بودیم که گفتنی های خویش نگفتیم و اندوهی گران به بار آوردیم. من به مشرق مقدس بازگشتم و او، شاید با بار شراب خود سرگردان شهرهای غریب شد.

به راستی که ما برای هم آمده بودیم و ندانستیم...

 

پ.ن1: این داستان کوتاه زیبا از نادر ابراهیمی که واقعا نمی دونم چطور باید بگم که به نظرم چه قدر خوبه.
 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۹ ، ۱۸:۳۱
صابر اکبری خضری

 

... «آه، ای نژادِ مصیبت‌زده فانی... چرا مرا وادار به بیان چیزی می‌کنید که به صلاح شماست هرگز آن را نشنوید؟ خواستنی‌ترین و بهترین چیز مطلقاً از دسترسِ شما خارج است: زاده نشدن، نبودن، هیچ بودن. امّا در درجه دوم بهترین و خواستنی‌ترین چیز همانا... هر چه زودتر مُردن است.»... نیچه می‌گوید هنر به وجود آمده است که مبادا حقیقت ما را بکشد.

 

 

آن چه در پست مطالعه می کنید، بخشی از متن اصلی است. برای دانلود متن کامل ایجا کلیک کنید.  

 

«تراژدی رو به سوی حیات دارد. از مکرهای حیات است. وظیفه تراژدی این است که نگذارد آدمیان از سرنوشت تلخ و محتوم حیات‌براندازی که گرداگردشان را فراگرفته است کاملاً آگاه شوند و در همان حال نشاط زندگی را در ایشان تروتازه کند.»
...نیچه چنین استنباط می‌کند که یک شخصیت دیونیسوسی در نهایت به این درک می‌رسد که اَعمالِ او توانِ ایجادِ تغییر در تعادل جاودانه موجود در هستی را ندارند، و همین حقیقت او را آنچنان دلزده و رنجور می‌سازد که توانِ انجام هرگونه عملی در کلّیتِ آن از او سلب می‌شود...

 

آن چه در پست مطالعه می کنید، بخشی از متن اصلی است. برای دانلود متن کامل ایجا کلیک کنید.  

 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۹ ، ۲۰:۱۰
صابر اکبری خضری

 

من داستان گو نیستم، من طرح خیال درنمی اندازم، شب به من هجوم آورد و من کلمه ها را بی فکر فریاد کشیدم. زیر چرخ ارابه های شب له شدم، خرد شدم و حتی صدای شکستن ریزترین استخوان هایم را شنیدم. شب، سکوت مطلق است، سکوت شب، صدایی ناگزیر شنیدنی است. گریزی نیست از این حجم سکوت، سکوت عمیقی که فقط شب دارد.

تو هم بیداری؟! عجب! ممنون، اما کمکی نمی کند؛ دیگر کمکی نمی کند. تو هم به همین ها فکر می کنی؟! خب این خاصیت شب است. شب، دورترین آدم ها را هم از آن سر کره زمین به هم نزدیک می کند، چه برسد به ما. به وضوح درکت می کنم، می بینمت چنان که گویی خود تو ام. گویی مرکز افکارت نشسته ام، وسط خیالاتت حضور دارم. جای تعجب نیست، شب، خلوت است، تنهایی است، شلوغ پلوغ نیست، راحت و سریع، بی مزاحمت و بی مانع به تو می رسم، بی واسطه کنارت هستم، کسی در کوچه ها نیست، در خیابان تک و توک. مردم خوابند همه، کسی حواسِ شب را پرت نمی کند. در جهان، فقط من و تو می مانیم که بیداریم.

قبلا که صحبت های ما تمام نمی شد، چه شده که حالا ساکتیم؟ حرف نیست؟! غلط کردی!! ده ساعت حرف می زدیم و کممان بود! ده سال گاه و بیگاه حرف می زدیم، حرف ها تمام نمی شد و نشد، وقت کم می آمد ولی حرف نه، حالا  یک دفعه مخزن احرافمان سر آمده؟! خودت هم باور نمی کنی عمراً.

شب، لعنتی است! حس گفتن نیست یا شاید فایده ای ندارد. حرف هم که بزنیم، همانقدر شب است، همان قدر سکوت، همان قدر تنهایی. همه جا را هم که پر صدا کنیم، باز شبِ لعنتی همان قدر ساکت و خاموش است، من که از تاریکی می ترسم، می دانی که، هنوز هم می ترسم. از خود تاریکی دهشت انگیزتر، چیزی است که شب کمی متوجه ش می شوم، این قدر وحشتناک است که نمی شود تصورش کرد، قبولش کرد، همان بهتر، خدا را شکر از ذهن محدود؛ شب یک فکر هیولاوار سراغم می آید؛ همه چراغ ها را هم که روشن کنم، باز شب تاریک است، همه چراغ های کره زمین را هم که روشن کنم، شب، بی توجه به هر چیز، تاریک است. هستی، شب در سیاهی فرو می رود. تاریکی مرموز شبانگاه هستی را با چراغ نمی شود روشن کرد و از وحشتش، از تنهایی اش، از سکوتش گریزی نیست.

تنهایی و تاریکی و سکوت، ارمغان شب است. شب را چه باید کرد؟ خوابید؟! اَه. وقتی خودم را تصور می کنم که این حجم نامتناهی حقیقت و واقعیت را بی توجه و تحقیرکننده ام، منزجر می شوم، از خودم ناامید می شوم. نمی خواهم بخوابم. شب که عجیب ترین و پرراز ترین هنگام هستی است را خوابم نمی برد، اگر بخوابم پیش خودم ذلیل ترین شده ام، همه هیمنه ام ریخته. شب، وقت خواب و فراموشی و بی توجهی نیست.

جواب من و تو معلوم است؛ پیاده رفتن! پیاده رفتن تا رسیدن صبح یا تا رسیدن به صبح. تمام کوچه های زنده و آرام شهر، تمام خیابان های خوب، تمام دالان های قدیمی دیوار خشتی، تمام کنارگذر اتوبان ها، تمام جاده های دو لاینه، تمام جنگل های مخوف و حیات وحش، تمام کویرهای شب دار پرستاره، تمام برهوت ها، تمام گرماها، تمام کوه های پربرف، تمام خطوط ساحلی کنار دریا، تمام آنچه می دانیم و نمی دانیم را باید پیاده روی کنیم. کاش آنقدر عمر کنم که همه شان را پیاده بروم در شب. بیا برویم، شب شده.

پیاده روی کنیم حرفمان هم می آید،نیامد هم چند دقیقه می نشینیم چایی می زنیم، هوای سرد، بعد از این همه پیاده روی چای می چسبد. بیا.

 

 

یشنوید:

 


دریافت

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۹ ، ۱۳:۱۶
صابر اکبری خضری